" نجوا "

نجوا های من در خلوت دلم

تــو رفـتـن رو ازم خواستي.

يه روز قلبم و پس دادي.

واسم سخت بود كه تنها شم.

مهم اينه كه تو شادي....

تو خوشبختي و آرومي.

با عشقي كه خودت خواستي.

چقدر شيرين دنياي.

كسي كه عاشقش هستي.

چه خوشحالم كه ميبينم تو خوشبختي.

با اينكه ميگذره روزام به هرسختي.

چه خوشحالم كه مي بينم تو قلبت غصه ها مردن.

با اينكه چشماي عشقت منو از خاطرت بردن.

هميشه آرزوم بودي ولي حالا يه رويايي.

يه جور عادت شده واسم شباي سرد تنهايي.

ميدونم خنده ميميره روي لبهاي پژمردم.

تو شرابي و من

بي تو هميشه سرد و افسردم.

چه خوشحالم كه ميبينم تو خوشبختي.

با اينكه ميگذره روزام به هرسختي.

چه خوشحالم كه مي بينم

تو قلبت غصه ها مردن.

با اينكه چشماي عشقت

منو از خاطرت بردن

مهدي كرمي - آهنگ خودت خواستي

خودت خواستی دانلود

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 21:5 توسط Nejvaa| |

سرم

درد می کند

برای

ناز کردنت ...!

سی و یک فروردین نود و یک


نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 8:58 توسط Nejvaa| |

اشکهایت را پاک کن ...

زیرا عشقی که چشمان ما را گشوده

و ما را خادم خویش ساخته

موهبت صبوری و شکیبایی را نیز

به ما ارزانی میدارد

اشکهایت را پاک کن

آرام بگیر

زیرا ما با عشق میثاق بسته ایم

و برای آن عشق است که رنج نداری ، 

تلخی بینوایی و درد جدایی را تاب می آوریم .

اشکهایت را پاک کن.



جبران خلیل جبران

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 8:24 توسط Nejvaa| |

ای که در رنج و عذابی!

تو آنگاه رستگاری که

با ذات و هویت خویش یکی شوی.

(جبران خلیل جبران)

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 8:0 توسط Nejvaa| |

بهترین بخش را در هر فرد جستجو کن،

و این را به او بگو.

همه ما به چنین محرکی نیازمندیم؛

هر بار که از کار من ستایش می شود،

فروتن‌تر می شوم،

چون احساس نادیده گرفته شدن

یا ناخوشایند بودن نمی کنم.

تمام مردم جهان چیزی دارند

که به خاطر آن سزاوار ستایش باشند.

ستایش‌ها نشانگر ادراک هستند.

در خلوت خویش انسان‌هایی عالی هستیم،

و هیچ کس از دیگری بهتر نیست.

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 2:17 توسط Nejvaa| |

عشق رازي است مقدس .

براي کساني که عاشقند ،

عشق براي هميشه بي کلام ميماند ؛

اما براي کساني که عشق نمي ورزند ،

عشق شوخي بي رحمانه اي بيش نيست

جبران خلیل جبران

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 0:33 توسط Nejvaa| |

دیوانه نمی گوید دوستت دارم

دیوانه می رود تمام دوست داشتن را

به هر جان کندنی

جمع می کند از هر دری

می زند زیر بغل

می ریزد پای کسی که

قرار نیست بفهمد دوستش دارد...*

*پی نوشت:

سکوت سرد فاصله ها تنم را ميلرزاند ،

به ياد روز هايي که بودنت گرمای روحم بود . . .

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 10:3 توسط Nejvaa| |

زندگی بدون عشق، ‌

به درختی می‌ماند بدون شکوفه و میوه.

عشق بدون زیبایی،

‌به گل‌هایی می‌ماند بدون رایحه

و به میوه‌هایی که هسته ندارند ...

زندگی، ‌عشق و زیبایی، ‌

یک روح‌اند در سه بدن

که نه از یکدیگر جدا می‌شوند و نه تغییر می‌کنند.

جان‌های خاکی ما

که اشتیاقی پنهان به حقیقت دارند

گاه به گاه برای مصالح زمینی

از آن دور می‌شوند،‌

و برای هدفی زمینی از آن جدا می‌افتند.

با وجود این، ‌

همه‌ی روح‌ها در دستان امن عشق اقامت دارند

تا زمانی که مرگ از راه برسد

و آن‌ها را نزد خدا به عالم بالا ببرد.

جبران خلیل جبران

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 8:10 توسط Nejvaa| |

يكي بود يكي نبود :

اون كه بود تو بودي

اون كه تو قلب تو نبود

من بودم

يكي داشت يكي نداشت :

اونكه داشت تو بودي،

اونكه كسي جز تو نداشت

من بودم

يكي گفت يكي نگفت :

اونكه گفت

تو بودي،

اونكه دوستت دارمو به هيچكس جز تو نگفت

من بودم

يكي خواست يكي نخواست :

اونكه خواست تو بودي،

اونكه نخواست از تو جدا بشه

من بودم

يكي رفت يكي نرفت :

اونكه رفت تو بودي

اونكه دنبال هيچكسي به جز تو نرفت

من بودم

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 6:0 توسط Nejvaa| |

ارزش بودن را ،

فقط هنگام نبودن،

می توان فهمید...!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 0:15 توسط Nejvaa| |

وقتی نیستی

هیچ فکری حریف خاطرهات

نمی شود ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 14:12 توسط Nejvaa| |

عشق چیزی است که بیشتر از هر چیزی

داشتنش را دوست داریم

و بیشتر از هر چیزی دادنش را دوست داریم

و هیچ کس در نمی یاید

که عشق همان چیزی است که

همواره داده میشود

و پذیرفته نمی شود.

جبران خلیل جبران

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 13:46 توسط Nejvaa| |

عشق نیرویی وحشی است ...

اگر بکوشیم مهارش کنیم ، نابودمان می کند !

اگر بخواهیم اسیرش کنیم ، ما را به بردگی می کشاند !

اگر سعی کنیم آن را بفهمیم ،

در سرگشتگی و حیرانی بر جایمان می گذارد !

((پائولو کوئلیو))

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 8:11 توسط Nejvaa| |

خب دیگه کم کمک داشت فراموشم می شد

مخمل صدات

هق هق گریه هات

بارون خنده هات ...

وقتی رفتی

جا گذاشتی دلت و

با آرزوهام تنها گذاشتی دلت و

بی خبر به کجا؟

کجا جا گذاشتی دلت و

حالا که عاشقت شده دل

چرا تنها گذاشتی دلت و

آهای آوازه خون

دیگه نخون که عاشقت منم

رفیق گریه هات ، همدم تنهایات منم

 

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه

هر چی من بهش نصیحت می کنم

که بابا آدم عاقل آخه عاشق نمیشه

میگه یا اسم آدم دل نمیشه

یا اگه شد دیگه عاقل نمیشه

بش میگم جون دلم این همه دل توی دنیاست چرا

یکدوم مثل دل خراب صاب مرده ی من

پاپی خیال باطل نمیشه

چرا از این همه دل یکدوم مثل تو دیوونه ی زنجیری نیست

یکدوم صبح تا غروب تو کوچه ول نمیشه

میگه یک دل مگه از فولاده

که تو این دور و زمونه چششو هم بذاره

هیچ چیزی نبینه یا اگه چیزی دید

خم به ابروش نیاره

میگه هر صید که میشه قلب باشه

اما هرچی قلب شد دل نمیشه

خواننده : حسین بختیاری

آهنگساز و شاعر : بیژن مفید 

تنظیم آهنگ : تهمورس پورناظری

                    سهراب پور ناظری

 دانلود ترانه : نه دیگه

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 9:57 توسط Nejvaa| |

از تو مهربان تر کیست

که دردهایم را با او

در میان بگذارم

و زخمهای دلم را

پیش رویش بشمارم؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 9:16 توسط Nejvaa| |

واژه ها وحشی اند !!!

نمی توان چیزی گفت

صدایشان که میزنی،

گلویت را گاز میگیرند.

و آنقدر جمع میشوند در گلویت

تا نفست را بند آورند

یا خفه ات می کنند

یا اشکت را در می آورند!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 9:15 توسط Nejvaa| |

دیگر ساعتی بر دست من نخواهی دید!

من بعد از این عبور ریز عقربه ها را مرور نخواهم کرد!


وقتی قرار ما بین نگاه من و بی قراری تو نیست


می خواهم به سرعت پروانه ها پیر شوم!


مثل همین گل سرخ لیوان نشین


که پیش از پریروز شدن امروز می پژمرد


دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم!


بعد بیایم و با عصایی در دست


کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم


تا تو بیایی و مرا نشناسی


ولی دستم را بگیری و از ازدحام خیابان عبورم دهی


حالا میروم که بخوابم


خدا را چه دیده ای شاید فردا به هیبت پیر مردی برخاستم


تو هم از فردا


دست تمام پیر مردان وامانده در کنار خیابان را بگیر


دلواپس نباش! آشنایی نخواهم داد

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 9:13 توسط Nejvaa| |

هیس ..!

فلسفه نباف لعنتی ...

چه گفتم ؟

چه خواستم ؟

جز حرف دل چیزی دیگر شنیدی از من؟؟؟

فقط تو را آن جور که  دلم دید و پسندید

فریاد کردم

زیبایی هایی که خواستم و تو داشتی

آرام به تو گفتم و لذت بردی

روح بی دغدغه و ناب تو را دیدم  ...

باز بگو عشق دروغ است ...

نه فدای اون مستی چشمات

عشق و دوست داشتن دروغ نیست ...

نازنینـــــــــم...

دل من جـــــــــاده عشق تو هست هر لحظه ...

هر از گاهی که تنها شدی ...

در فکر عبـــــــــور از این راه باش

دلتنگم ...

اما ...

همیشه دلتنگی به خاطر نبودن

شخصی نیست که نداریش یا دوری از او

گاهی به علت حضور کسی است

که کنار تو ست

اما حواسش به تو نیست ...

و دیگر حوصله اش را هم نداری ...

زیبا ...

از " نبودنـــــت " دلـــگیر نیستم...

دلگـیــــــــرم از این رسم زمینی ها ...

وقتی زیادی مهربان باشی

فراموش می شوی ...

یکنواخت می شوی ...

تنها می شوی ...!!!

دلگیرم از اینکه ...

هر وقت عشق باشه دوری بدنبالش با دستپاچگی می آید

آخه این چه رسمی هست ،چرا این اتفاق می افته

چرا باید دو نفر اینجوری مجبور باشند 

تو حرفاشون غریبه باشن باهم ...

دونفری که هزار و یک حرف تو جمع دونفرشون

دارند که بزنند....

چرا گرما و اون انرژی بین شون باید محو بشه

من فقط می دونم 

تو این زمان

فقط میتونم آشنا ترین غریبه

برای اون باشم...!

۱۳۹۱/۰۱/۲۳

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 17:12 توسط Nejvaa| |