فکرش را بکن!

یک روز می آیی

و می بینی نه من هستم؛

نه این کلمات...

دلم...

دلم پرواز می خواهد

دلم با تو پریدن در هوای باز می خواهد

دلم آواز می خواهد

دلم از تو سرودن با صدای ساز می خواهد

دلم بی رنگ و بی روح است

دلم نقاشی یک قلب پر احساس می خواهد...

اوج عشق

از روزی که صدایت

در وجودم طنین انداز شد،

شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی گذاشت

هر روز ثانیه ها

نام تو را فریاد می زنند

اگرچه دوری از من

اگرچه بی خبرم از تو

اما من در اوج عشق

خودم را در پستوی زمان

دیگر تنها حس نمی‌کنم . . .

تولدت مبارک

امروز خورشید شادمانه ترین طلوعش را خواهد کرد

و دنیا رنگ دیگری خواهد گرفت

قلبها به مناسبت آمدنش

خوشامد خواهند گفت

ای فرشته آسمانی 

سالروز زمینی شدنت مبارک . . .

۱۳۹۲/۰۶/۱۲

 

نازنینا ، تو چرا ؟ بی خبر از ما شده ای

دیدمت وه ، چه تماشایی و زیبا شده ای

ماه من ، آفت دل ، فتنه ی جانها شده ای

پشت ها گشته دو تا ، در غمت ای سرو روان

تا تو در گلشن خوبی گل یکتا شده ای

خوبی و دلبری و حسن حسابی دارد

بی حساب از چه سبب اینهمه زیبا شده ای

حیف و صد حیف که با اینهمه زیبائی و لطف

عشق بگذاشته اندر پی سودا شده ای

شب مهتاب و فلک خواب و طبیعت بیدار

باز آشوبگر خاطر شیدا شده ای

بین امواج مهت رقص کنان می بینم

لطف را بین ، که به شیرینی رؤیا شده ای

اشکها ریخته ام در دل شبهای سیاه

تا درخشنده چنین لؤلؤ لالا شده ای

دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم

نازنینا ، تو چرا ؟ بی خبر از ما شده ای

 

شهریار

به باد بسپــــار !!

بر ماسه ها نوشتـــــم ...

دریای هستی من ،

از عشق توست سرشار ...

این را به یاد بسپــــار !

بر ماسه ها نوشتـــــی ...

ای همزبان دیرین ...

این آرزوی پاکـــــــی است ؛

اما ...

به باد بسپــــار !!

 

" فریدون مشیری "

سوزان پولیس شوتز

دلتنگ توام

تو آن جایی و من اینجا

در این فکر که تا چه حد دوستت دارم

در این فکر که تا چه حد برایم با ارزشی

در این فکر که تا چه حد دلتنگ توام

تو آن جایی و من اینجا

در این فکر که تا چه حد در اشتیاقِ

بار دیگر در کنار تو بودنم

در این فکر که چگونه بیش از همیشه

قدر آن زمان که در کنار هم خواهیم بود را خواهم دانست

دوستت دارم ...

 

سوزان پولیس شوتز