خاکستر عشق
بر نشستیم در کنار آتشی پهلوی هم
آتشی سوزان بود بر زیرِ خاکستر روان
روی آتش مثلِ موهایم سپید
زیر آن مویِ سپید، آتشی سرخ، مِثال قلبِ من...
سردی ساحل و ابر و سکوت نیمه شب
شاخه های بی برگ سر برده درآغوش هم
نبود جز صدای لرزناک تو ،در آن سکوت نیمه شب
پی به پی روشن می شدند، از نفس های تو ،
سیگار های من ...
ای چه خوش مست شدیم آن شب
کز غوغای نوشا نوش هم،
مـا رها از خویش بودیم و مدهوش هـم
وای !
دیدی آیا آن درختان ،
غرق در تماشامـــــان شـدند؟
دیدی آیا بـــالا آمــدند ،
بر سر ما یک به یک از دوش هـم؟
دیدی آیا قرص ماه را مبهوت ،
از آسمـــان ابرناک ؟
نمی دانم چه شد آن شب
آیا بسته شد باز ،عهدی میان من و تو؟
دانم آن شب که فقط ،بردیم در خفا...
مُهر مِهری بر لبِ خــاموش هـــم،
سایه های ما به هم محرم شدن ،
هیچ میدانی آیا ، این سایه ها آن شب
بی صــدا رفتند در آغــــوش هـم؟
نجوا - اردی بهشت ۹۲
با سلام خدمت تمام دوستان خوبی که همکنون از وبلاگ من دیدن می کنند - سلام به یگانه کسی که همیشه حضورش در وجودم جریان داره... اگرچه دورم از او ...اما همیشه در کنارمه ... تمامی نوشته های این وبلاگ رو تقدیم او می کنم ... و دستان پر مهر و زیبایش را می بوسم چرا که با آمدنش ،مرا از سیاهی تو در توی بی کسی ام ،به سوی نور هستی بخش عشق فرا خواند ... او به من طعم واقعی عشق را چشاند .... طعمی که تا بحال نچشیده بودم .... طعم تلخ و شیرین عشق را.... شیرینی و تلخی عشق خواستنی است... اما تلخیش از شیرینی اش برای عاشق دلچسب تر....او لذت سوختن میان شراره های آتش عشق را به من فهماند، آتش عشقی که هیچ وقت از گدازه های آن اینگونه نسوخته بودم ...خواستنی که تا به حال اینگونه نخواسته بودم ، زبانه های آتشی را در من شعله ور ساخت که هر لحظه حرارتش، جسم و روحم را نسبت به او پر شورتر و عطش دار تر میکند اما گفت : خدا حافظ ...