دوست میدارمت...

دوست میدارم لبت را

خندهات را بوسه ات را

دوست میدارم بوقت راه رفتن

لرزش پیراهنت را دوست میدارم...

نگاهت را خودت را ... پیکرت را

من خودت را دوست میدارم خودت را...

همیشه یک نفر باید باشد

همیشه یک نفر باید باشد

که وقتی مقابلش قرار میگیری

تمام قوانین رفتاریت ،

تمام غروری که همیشه برای بقیه داری

در مقابلش فرو ریزد

چون ریختن چیزی در قلب ،

چون لرزیدن چیزی در دل.

یک نفر که وقتی در مقابلش قرار میگیری

تمام اخم یا نگرانی و غم هایت لبخند می شود،

نمی توانی حتی در مقابلش ناراحت باشی،

آنقدر برایت ارزش دارد

که نبودنش دلتنگت کند

و گاه او را از خودت بیشتر دوست داشته باشی

و تحمل دیدن غم و غصه هایش را نداشته باشی...

یک نفر که نگرانت می شود ،

نگرانش می شوی،

بودنش حالت را عجیب خوب میکند...

همیشه یک نفر باید باشد که آرامش لحظه هایت را مدیون او هستی...

یک نفری که تمام وجودت را بیدار می کند

و تو را نسبت به زندگی عاشق تر میکند...

"هــوای خـــونـــه"

هـوای خـونـه از دوریـت داره هـرلـحـظـه مـی گیـره

بیـا بـرگـرد بـا مـن بـاش هـمیـن الانـشـم دیـره

کنـار پـنـجـره هـر روز مـی شیـنـم تـا تـو بـرگـردی

بـبیـن بـا طـعـم آغـوشـت منـو عـاشـقتـرم کـردی

یـجـوری عـاشـقـت هـسـتـم کـه بـی تـو سـاده مـی میـرم

 هنـوزم بـا خـودم مـیـگـم یـه روز دستـاتـو مـی گـیـرم

هنـوزم از تـب دستـات لبـالـب غـرق آتیـشـم

 هنـوزم بـاورم مـی شـه کـه مـن بـا تـو یـکـی مـی شـم

یـه حسـی میـگـه ایـنجـائـی چـقـدر شیـرینـه احسـاسـم

 تـو نـزدیـکـی بـه دستـامـو نـوازشهـاتـو مـی شنـاسـم

"هــوای خـــونـــه"

مثل یک خواب ...

امروز باز خوابی در خواب دیدم

خواب صدایی ، که مرا خواست

می لرزیدم

درخوابی بودم که خوابم نمی برد 

راه افتادم

هنوز خورشید نبود

هوا سرد بود     

خورشید آمد بالا           

باد گرمی وزیدن گرفت

نرمی آن باد از بین انگشتانم عبور کرد

حس خوشایندی داشت

اما سوزان بود

که تا مغز استخوان نفوذ می کرد

پا در کویری سوزان و تشنه گذاشته بودم

به جایی رسیدم

آشنا بود مکان،

انگار مدتها قبل در آنجا بودم

ناگهان در سکوت

طوفانی به پا شد،

طوفان تمام برگ های کتاب را ورق زد

ساقه های گندم زار درهم پیچید

موجی زیبا

ساقه های گندمزار را به چرخش در آورد ...

خوشه های گندم زار

مانند گیسوان شرابی دختری زیبا

در هوا برقص آمد

صدای باد در گندمزار

مانند نفس های تب دار دخترکی زیبا بود

که تمنا و خواهش در خنده هایش

در اوج طوفان

دربین گندمزار

به گوشم رسید

گندمزار اوج خواهش و لذت بود

دلش در این طوفان

نم بارانی می خواست

طوفان آرام گرفت

همه چیز آرام شد...

برگشتم

پشت سرم جای پا بود

رد پایی که بین آن تندباد

مرا تنها جا گذاشته بود

 

1392/11/26

 

دلـم بهـانه ی تـو را دارد


دلـم بهـانه ی تـو را دارد

تـو میدانی بهـانه چیسـت !

بهـانه همـان اسـت که شب ها

خـواب ازچشـم خیس من میدزدد . . .

بهـانه همـان اسـت که روزهـا

میـان انبـوهی از آدم هـا ، چشمـانم را پـی تـو میـگردانـد . . .

بهـانه همـان صبـریسـت که به لبـانم سکوت میدهـد . . .

تـا گلایه ای نکنـم از نبـودنت . . .

عشق‌ زندگی‌ است ...

عشق‌ زندگی‌ است ...

عشق‌ هرگز خطا نمی‌کند ...

و زندگی ، تا زمانی‌ که‌ عشق‌ هست ، به‌ خطا نمی‌رود.

عطیه ی برتر | پائولو کوئلیو