زبان عشق

زبان عشق لمس کردن است؛

این زبان نه صدایی دارد

نه قوانینی و نه شکل و فرمی.

با این زبان؛

قلب شما از طریق دست هایتان با معشوقتان صحبت می کند

و احساسات شما را به گونه ای که کلمات هرگز قادر به بیان آن نیستند؛

با او در میان می گذارد.

نوازش مهربانانه

همگی حرکات و محدودیت های زبان گفتاری را زیر پا می گذارند

و میل؛گرایش؛ نیاز و احساسات و عواطف شما را

به طرز هرچه نیرومند تر و تاثیر گذارتری به او انتقال خواهد داد؛

آنهم به گونه ای که هرگز از کلمات انتظار نمی رود.

دست ها فرستنده هایی بسیار قوی

و نیرومند از انرژی حیات و زندگانی هستند.

هنگامی که معشوق خود را لمس می کنید؛

تنها پایانه های عصبی یا گیرنده های حسی پوست بدن او را لمس نمی کنید؛

بلکه در حال فرستادن و تشعشع انرژی زندگانی به بدن او هستید.

وقتی عشق واقعی از قلب سرازیر شود

و سپس به دست هایتان منتقل گردد

در این هنگام

هر ناز و نوازش چنان خوشایند خواهد بود

که او نظیر آنرا هرگز و هیچ کجا تجربه نکرده است.

هنگامی که این کار رو  به قصد عشق ورزیدن به او می دهید؛

معشوق عشق شما را تمام و کمال دریافت کرده

احساس خواهد کرد

که روح شما در بدن او جریان و امتداد یافته است...

جای خالی سلوچ

حتماً نباید کسی پدرت را کشته باشد

تا تو از او بیزار باشی.

آدمهایی یافت می شوند که راه رفتنشان،

گفتنشان،

نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می رویاند

 

محمود دولت آبادی | جای خالی سلوچ |

مهر تنها فقط یک ماه نیست

مهر تنها فقط یک ماه نیست

خدایی که تو را ساخت با مهربانی

مهر، کوچه های نوجوانی

خش خش برگهای پاییزی

مهر نام تو

اسم کوچک تمام دخترکان زیبا

مهر نوید آمدن شکوفه های انار است

وقتی که تو مرا با نام کوچکم صدا میکنی

مهر، شبهای خستگی، دلتنگی و آشفتگی ست

وقتی که میآیی و با یک سلام پوچش میکنی...

مهر عاشقانه های من و توست

بوسه هایم که از دور به لبهایت می نشینند

گامهایی که برای قدم زدن کنار تو کوچک میشود

دستانی که بر دستان تو در خیابانی بارانی قفل میشود

مهر، این زندگیست

خستگی و غم دارد

اما خُب همیشه پابرجا نیست

مهر تنها فقط یک ماه نیست

نــيــروي چــشــمــانت

جــاذبــه !

نــه !

نــيــروي چــشــمــانت ،

مــرا بــه زمــيــن انــداخــت !

برگ های پاییزی

برگ های پاییزی

سرشار از شعور درخت اند

و خاطرات سه فصل را بر دوش می کشند

آرام قدم بگذار

بر چهره ی تکیده ی آن ها

این برگها حُرمت دارند...

درد پاییز،

درد " دانستن " است

پنجره ی عشق...

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه می خواهی؟

صبح تا نیمه شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران,

گاه با او

خبر گمشده ای می جویی...

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریاست؟

نوری از روزنه  فرداهاست؟

یا خدایی ,

خدایی که از روز اول نا پیداست...؟