جز تو ...
جز تو هیچ کسی
درد عاشقی
غصه ها
خنده های منو ندیده و نشنیده
وقتی تو نیستی
من میشم بین آدما مثله یک غریبه
جز تو هیچ کسی
درد عاشقی
غصه ها
خنده های منو ندیده و نشنیده
وقتی تو نیستی
من میشم بین آدما مثله یک غریبه
دلم یک شب تنهایی میخواهد
با یک عالمه " تـــو "
و تمام گوشه کنارهای آغوشت
...تورا شمع و مرا پروانه کردند
به جرم عاشقی دیوانه کردند
ز من در عشق شیرین کارتر نیست
چرا فرهاد را افسانه کردند؟
مهدی سهیلی
نمی دانم تو میدانی؟
تُرا در خواب می بینم
و یا نقش ترا در چهرۀ مهتاب می بینم
ترا من می پرستم
چون ترا پاکیزه تر از آب می بینم
ترا می ستایم هرکجا با هر زمانه
من ترا می بینم ای شور!
ای زندگانی ...
من فریباتر ترا از باده ناب می بینم
تو در میخانه ها با من
تودر پیمانه ها با من
ترا حتی زبانم لال چنان نور خدا
در خلوت محراب می بینم
بهر جا میروم ،
با من تو آئی
به هر جا سر کشم
تو آنجایی ...
نمی دانم چه ای؟
سِحری ؟
تو افسونی، تو جادوئی؟
که هر جا می روم دل را برای دیدنت
بی تاب می بینم
نمی دانم چه کردی با دل و جانم
که هر جا بنگرم آنجا ترا بینم
ترا در خواب می بینم
ترا در آب می بینم
ترا در چهرۀ مهتاب می بینم
ترا در سینه جام
ترا در شراب ناب می بینم
ترا در خلوت محراب می بینم
ولی باز این دل دیوانه ام را
به هر دیدار تو بی تاب می بینم
نمی دانم تو می دانی ؟
تو می دانی؟
مال من خواهی ماند ...
گاهی اوقات تظاهر میکنی نیستی ...
تو میدانی به کجای قلبم شلیک کردی ...
اون گوشه از قلبم که جای هیچکس نیست ...
آری ...
تو بی من دیگر خوب نخواهی شد ...
این اوج مصیبت انسان عصر ما :
له کردن آنهایی که نمی فهمیم شان ،
و فهم خود را اوج فهم جهان دانستن ...
فردا شکل امروز نیست - نادر ابراهیمی
من از عالم تو را تنها گزینم
روا داری که من غمگین نشینم
دل من چون قلم اندر کف توست
ز توست ار شادمان وگر حزینم
بجز آنچه تو خواهی من چه باشم
بجز آنچه نمایی من چه بینم
گه از من خار رویانی گهی گل
گهی گل بویم و گه خار چینم
مرا تو چون چنان داری چنانم
مرا تو چون چنین خواهی چنینم
در آن خمی که دل را رنگ بخشی
چه باشم من چه باشد مهر و کینم
تو بودی ، اول و آخر تو باشی
تو به کن آخرم از اولینم
چو تو پنهان شوی، از اهل کفرم
چو تو پیدا شوی ،از اهل دینم
بجز چیزی که دادی من چه دارم
چه می جویی ز جیب و آستینم
تقدیم به کسی که خودش می داند کیست
با تیشه خیال تراشیده ام تورا ...
در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را
از آسمان به دامنم افتاده آفتاب ؟ ...
یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را
هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ...
من از تمام گلها بوییده ام تو را
رویای آشنای شب و روز عمر من ...
در خواب های کودکی ام دیده ام تو را
از هر نظر تو عین پسند دل منی ...
هم دیده ، هم ندیده ، پسندیده ام تو را
زیبا پرستی ِ دل من بی دلیل نیست ...
زیرا به این دلیل پرستیده ام تو را
با آنکه جز سکوت جوابم نمی دهی ...
در هر سوال از همه پرسیده ام تو را
از شعر و استعاره و تشبیه برتری ...
با هیچ کس بجز تو نسنجیده ام تو را
قیصر امین پور
دلم تنگه برای با تو بودن
چه بی رنگه زمونه بی تو بودن
دلم تنگه برای از تو خوندن
همیشه با تو بودن با تو موندن
دلم تنگه واسه ناز دو چشمات
دلم تنگه واسه خنده رو لبهات
واسه اون روزهای با تو بودن
زیر بارون لب دریا نشستن
بحریست بحرِ عشق،
كه هیچش كناره نیست
و آنجا جز آن كه جان بسپارند
چاره نیست
هر دم كه دل به «عشق»
دهی خوش دمی بُوَد
در كار خیر حاجتِ هیچ
استخاره نیست
ما را ز منعِ عقل مترسان
و مِی بیار
كان شَحْنِه در ولایت ما
هیچ كاره نیست
فرصت شمر طریقه ی رندی،
كه این طریق
چون راه گنج
بر همه كس آشكاره نیست
رویش به «چشم پاک»
توان دید چون هِلال
هر دیده جای جلوه ی آن ماهپاره نیست
از چشم خود بپرس
كه ما را كه میكشد؟
جانا! گناه طالع و جُرمِ
ستاره نیست!
نگرفت در تو
گریه ی «حافظ» به هیچ روی
حیرانِ آن دلم
كه كم از سنگِ خاره نیست!
حافظ
از پست ثابت ابتدای وبلاگم میگذرد
و من هر روز
کلمه کلمه این کلام را زندگی می کنم
یکی در حسرت بوسیدن توست ،
ولی من ساده و بی ادعایم ،
تمام هستی ام خندیدن توست