هر نگاه بستگی  دارد

به احساسی که در آن نهفته است ،

و سنگینی خاص خودش را دارد

نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد ،

بدون آنکه  احساس کنی ،

تنت را می سوزاند

 

مقدمه ای  بر یک خاطره از یک نگاه...

 

اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کردم،

بعد ازظهر یک روز ، از آخرین روز های تابستان بود

مثل همیشه سرم را پایین انداخته بودم 

از فشار پیچک زرد رنگ تنهایی هایش حرف می زد،

اجازه نمی دادم تا سرم را بلند کنم

او می فهمید و عمیقا می دانست

که این نگاهش با تمام نگاه های قبلی اش،

با همه نگاه های آدم های دیگر فرق می کند

با چشم هایی رو به پایین ,

مسیر نگاهش را ,

در امتداد مقصد نگاهش ادامه دادم  ...

با من حرف میزد از پشت پنجرهِ رنگین چشم هایش  ...

می گفت :

روزهای زندگی اش

شبیه آدامس بی مزه ای شده

که طبق اجبار ,

فقط باید می جویدش ،

تکرار ، تکرار و تکرار

از دیدن دوباره حس عجیبی پیدا کرده بود

دلش می خواست که این بار همراهش باشم ،

و هیچ کس را جز او نبینم،

عصرها بدنبالش میرفتم تا بلکه آرام شود ...

وقتی به خانه می رسید

چشمهایش غرق در باران غصه می شد

می گفت :

وقتی که وارد خانه می شود

و در خانه  را می بندد ،

پشتش رابه در می چسباند

در سکوت سنگین خانه ،

انتظار فردا را می کشد...

و در این مدت فقط به صدای بلند تپیدن قلبش گوش می دهد

مثل پرنده شده بود

آنروزها فقط همان صدا بود که از درونش شنیده می شد...

می گفت برایش عجیب است ,

عجیب ...

اما  دلچسب

بعضی از روزها از عشق برایم می گفت 

گفت که به ذات عشق خیلی وقت است که  فکر می کند

عشق را شبیه به مرد جوانی می دید

مردی جوان با گیسوان مشکی مجعد و پریشان

و صورتی دلپذیر و ...

 

از پنجره رو به روی اتاقش

درختان زیبایی پیدا بود

من در رنگ رنگ فصل ها

زیر آن درختان و زیر آن پنجره قدم ها زده بودم

و او نمی دانست ,

همان محوطه چمن ،

همان تلفن همگانی ،

همان تیر چراغ برق و …

دوباره نگاهم کرد

تمام آن چیزها بود و یک آشنای غریب

می گفت :صدای قلبش بلند تر از قبل شده ،

می گفت احساس می کنم صدای قلبم

با صدای قدم زدنهای تو گره خورده

گاهی دلش از همه چیز و همه کس  می گرفت

شاکی می شد ...

پنجره را می بست

و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد

روی زمین می نشست

زانوانش را بغل می گرفت

غصه دار می شد ، بغض می کرد

اما بعد

به حرارتی که زیر پوستش می دوید ،

دل می سپرد...

گاهی حس می کرد که شاید تنهایی بد نیست

اما چند روز بعد می دید تنهایی خوب هم نیست...

 

دخترک زیبای ما

سرگردانی را دوست نداشت

بیرون آرام آرام باران می بارید

گاهی با خودش فکر می کرد :

تمام اینها یک اتفاق ساده است،

اتفاق ساده ای که شاید روزی تمام می شود ...

دلش می گرفت و سعی میکرد بخوابد

قطره های اشکش را پاک می کرد

و تا صبح با صدای دلنشین قلبش

با صدای باران

و صدای پای آن آشنای غریب به خواب می رفت .

 

روز بعد روزی تازه بود

با احساسی تازه و نو ,

متفاوت از روزهای قبل ...

روز ها پی در پی می گذشتند

و هر روز صورتش را در آینه مرور می کرد

روژ کم رنگ سرخ ، به لبهایش میزد

بیرون همه جا خیس بود

هر شب تا صبح باران می آمد

انتهای سراشیبی کوچه کمی مکث می کرد

با خودش گفت ،

همینجا بود ؟

آیا دیشب همینجا راه می رفت

سوار ماشینش می شد ...

و مسیر هر روزه را می رفت

بعضی از روز ها

زیر لب تکرار می کرد :

عشق دروغه ,

مسخره اس ,

بی رحمه ,

داستانه ,

افسانه اس ،

قصه اس،

 

اما باز زمان می گذشت

گاهی اوقات در ترافیک، شلوغی هر روزه و انتظار

احساس می کرد چیزی در قفسه سینه اش حال پرواز دارد

طاقت نمی آورد و سرش را باز بلند می کرد

دوقدم آنطرف تر ، تلفن همگانی بود

فقط دو قدم فاصله داشت ،

از پشت تلفن

با صدایی آرام که از جنس همان تلاقیِ دو نگاه بود

باز می خواست جاویدان کند این شور و حالِ دلش را  …

 

مکالمه ها کوتاه بود

اما عمیق با صدایی بلند،

از ته قلب

بلند ...

نیاز به دوست داشتن ،

نیاز به دوست داشته شدن ،

نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل،

نیاز به گذشتن از تنهایی،

و نیاز و نیاز و نیاز،

نیازمندند...

 

یادم هست روزی گفت :

چیزی در درونش خالی شده بوده

و چیزی دیگری جایگزین تمام نداشته هایش شده 

و آن تلاقی نگاه

و تلاقی تمام احساسات خفته درونیش

با تمام تفسیرهای عارفانه اش

از زندگی و عشق

درست در آمده و به یکباره شوری دیگر در درونش به پا خواسته

می گفت :

در تلاقی آن دو نگاه شکل دیگری از زندگی را

با رنگ دیگری می بیند

ولی می ترسید...

می ترسید از اینکه در فضای این زندگی روزمره

کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش و رنجورش را بشنود ...

آشنای غریب  با خود عهد بسته بود همه جا باشد

با حرارتی بیشتراز بعد ازظهرهای داغ تابستان

حتی در سرمای سخت سرد ترین روزهای زمستان

به دنبال او می آمد تا انتهای کوچه شیب دار

او همه چیزش شده بود

 

روز ها می گذشت

روزهای تازه و جسارت های تازه تر

فرا می رسید

سایه کم رنگ آبی پشتِ پلک های خمارش

گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد

رنگ و بویی دیگر داشت

چشم هایی که دیگر زمین را ,

و تکرار را جستجو نمی کردند...

به راحتی قابل تشخیص بود

و دیگر بی مزه گی آدامس جویده شده را نداشت

فقط چشم هایی بود، که نیازش

نوازش های گرم همان نگاهِ آشنا را طلب میکرد ...

 

روز ها گذشت

زیر لب تکرار می کرد :

- آی عشق.. آی عشق .. آی عشق

فاصله ها شکسته شد ...

چیزی بیشتر از نگاه خواست

عشق  خواست

احساس گرم  خواست ،

همان عشقی را خواست

که  ازجوانی در نظرش بود

همان جوان با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش

را جستجو کرد ..

آن روز ها ، آن جوانِ رویاهایش

جای خود  را به آن آشنای قدیم داده بود

و حالا عاشق ِآشنای غریب شده بود

با پالتوی مشکی بلند

و موهای کمی جوگندمی و آشفته

و سیگاری در دست

می گفت دلش پر می زد آن روزها

وقتی آشنا را از طبق چهارم

می دیده که نیمروز به دیدنش آمده

برای شنیدن صدای عشق

صدای عشقش

آن آشنای دورهر روز بود

اما هر شب نبود...

 

برف می بارید

گاهی اوقات آن آشنا در نبودن او

هوای دلش سخت سرد و بارانی می شد

شدید تر از روزهای قبل

قدم هایش تند بود

و نگاهش آهسته

با خودش فکر می کرد ،

اینهمه آدم برای چه

آدم های  که نمی گذاشتند چشمانش ,

او را ببیند

آشنایی که در دلش ,

آشنا ترینش بود

نور ماشین از راه رسید و صدای بسته شدن در

و بعد …

صدای سکوت نگاه بود فقط ،

با صدای نفس گیر نفس ها ،

که با هم در آمیخت

آشنای آن سالهای دور در کنارش بود

دست در دستانش

صدایی گرم و حضوری گرم ترداشت

باور نمی کرد

هر دو زیر یک نورتیر چراغ برق

هر دو در کنار هم

هر دو زیر نمی از باران که شیشه ها را پوشانده بود

در سکوتی که بلندترین فریاد بود

با نگاه های هم نجوا کنند

 

 آی عشق .. آی عشق … آی عشق ،

"خدایا باورم نمی شود

گاهی اوقات تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی....

و چه سخت از هم جدا میکنی"

 

کاش آن خیابان انتهایی نداشت

بوی عطرش ،

بوی آشنایی بود ،

بوی خواب و بیداری ،

بوی زندگی بود،

از او پرسیدم سردت که نیست

با نگاه خمارش

گفت : - نه ... اصلا

و دو بار گفت

” نه اصلا ”

خجالتی دلنشین داشت

زبانش یارش نبود، برای حرف زدن،

سردش نبود ،

گرمش  بود،

مست بود،

...

شب شد،

غریبه دیر آشنا تا ابتدای کوچه آمد

ابتدای کوچه ای که برای او همیشه انتهایش بود،

باز نگاه در نگاه ،

احساس آرامش در چشمش پیدا بود ،

حتی در اضطراب خیابان

قدم به قدم دور می شدیم

به سوی خانه ،

مرد آشنا ایستاده بود و دل او هم ,

ایستاده تراز قبل این بار ایستاده بود ،

حتی لحظه ای کوتاه نگاهش را دیگر بر نمی داشت

 

بلوغی تازه در حال شکل گرفتن بود

پژمردن جوانه های پیچک تنهایی و تب ،

داشت رخت بر می بست

شب های بلند عاشقی

از این شانه به آن شانه شدن تا صبح ...

تا قراری دیگر ...

تا دیداری دوباره...

 

روز ها می گذشت  

خیابان های شلوغ ،

هوای سرد ، هوای بارانی ، هوای گرم ، هوای پاییزی

دست ها ی در جیب ،

سرهای درگریبان

و انتظار ،

چشم های بی تاب

و دلهای بی تاب تر

 ” پس او کجاست ”

اضطراب و دلهره , سرگیجه و حس خفقان

عشق عادت نیست ،

عشق آدم را اینگونه می کند

دیگرهیچکس شبیه او نبود ،

گاه حرفهایش از جنس نگرانی بود که جولانگاه قلب می شد

در بی قراری هایش

در انتظارها ...

 

روز ها می گذشتند

اما واژه ها هیچ وقت نتوانستند عمق احساس را بیان کنند

واژه ..

هیچ کاری از دستش بر نمی آید .

بدست آوردن سخت است ،

از دست دادن کشنده ،

انتظار عذاب آور،

آیا کسی معنی واقعی این ها را می داند؟

مرد آشنا نه آمده بود و نه رفته بود

روزها گذشته بود و هفته ها و ... ماه ها و ....سالها ... 

بغض بود که بسته شده بود در گلو،

پنجه های قطور تنهایی بر گردن ها گره خورده بود

نه خواب بود و نه بیداری

دیوانگی , جنون …

 

" منو دوست داشت …"

علامت سئوال ، علامت عشق ، علامت تردید 

پنجره همیشه باز ...  

و انتهای کوچه همیشه ساکت …

و همیشه خلوت...

 

آدم تا چیزی را ندارد ، ندارد

غم نمی خورد

تا عشق را تجربه نکند ،

عاشقی را مسخره می پندارد

و وای از آن روزی که عاشق شود

 

***

باز پیچک زرد تنهایی رسید

و چسبناکتر از قبل در زیر پوستش خزید

غریبه ، انگار برای همیشه نیامده بود،

و باید میرفت  

باز سرخی گونه هایش ،

برق چشمانش، 

و طراوتش و شادابی اش،

از رنگ و رو رفت

نگاهش از پنجره به شکوفه های

درخت های محوطه ماسید

گاهی وقت ها ,  

امید هم ,  

نا امید می شود،

باز زیر لب زمزمه کرد :

عشق دروغه ،

مسخره اس ،

بی رحمه ،

داستانه ،

افسانه اس،

رویاس،

پوچه ،

هر چه دلت خواست اسمش را بگذار

تجربه کردن درد دارد

تمام اینها درد ها را هیچ کس نفهمید

که دوست داشتن چیست؟

دلی که دلبسته باشد

برای همیشه می ماند

دلگیر می شود ، غصه می خورد

اما نمی شکند ...

 

آری دیگر صدایم درشلوغی

و همهمه آدم ها ،

نه … آدمک ها ... گم شد ...

 

" راز هایی از عشق "

این گونه  قلب را بی محابا در می زنند ،

و نفس ها را تند و از هم گسیخته تر می کنند

دوست عزیزم،

امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساسات تو 

که مطمئن شدم اینگونه نبوده را بر من ببخشی ،

به هر حال این هم مانند نوشته های دیگرم

بگذار یک داستان کوتاه بیشتر نباشد ،

از راز یک نگاه ...

 

نجوا - اردی بهشت ۹۲