نمی دانم تو می دانی ؟
نمی دانم تو میدانی؟
تُرا در خواب می بینم
و یا نقش ترا در چهرۀ مهتاب می بینم
ترا من می پرستم
چون ترا پاکیزه تر از آب می بینم
ترا می ستایم هرکجا با هر زمانه
من ترا می بینم ای شور!
ای زندگانی ...
من فریباتر ترا از باده ناب می بینم
تو در میخانه ها با من
تودر پیمانه ها با من
ترا حتی زبانم لال چنان نور خدا
در خلوت محراب می بینم
بهر جا میروم ،
با من تو آئی
به هر جا سر کشم
تو آنجایی ...
نمی دانم چه ای؟
سِحری ؟
تو افسونی، تو جادوئی؟
که هر جا می روم دل را برای دیدنت
بی تاب می بینم
نمی دانم چه کردی با دل و جانم
که هر جا بنگرم آنجا ترا بینم
ترا در خواب می بینم
ترا در آب می بینم
ترا در چهرۀ مهتاب می بینم
ترا در سینه جام
ترا در شراب ناب می بینم
ترا در خلوت محراب می بینم
ولی باز این دل دیوانه ام را
به هر دیدار تو بی تاب می بینم
نمی دانم تو می دانی ؟
تو می دانی؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 20:39 توسط Nejvaa
|
با سلام خدمت تمام دوستان خوبی که همکنون از وبلاگ من دیدن می کنند - سلام به یگانه کسی که همیشه حضورش در وجودم جریان داره... اگرچه دورم از او ...اما همیشه در کنارمه ... تمامی نوشته های این وبلاگ رو تقدیم او می کنم ... و دستان پر مهر و زیبایش را می بوسم چرا که با آمدنش ،مرا از سیاهی تو در توی بی کسی ام ،به سوی نور هستی بخش عشق فرا خواند ... او به من طعم واقعی عشق را چشاند .... طعمی که تا بحال نچشیده بودم .... طعم تلخ و شیرین عشق را.... شیرینی و تلخی عشق خواستنی است... اما تلخیش از شیرینی اش برای عاشق دلچسب تر....او لذت سوختن میان شراره های آتش عشق را به من فهماند، آتش عشقی که هیچ وقت از گدازه های آن اینگونه نسوخته بودم ...خواستنی که تا به حال اینگونه نخواسته بودم ، زبانه های آتشی را در من شعله ور ساخت که هر لحظه حرارتش، جسم و روحم را نسبت به او پر شورتر و عطش دار تر میکند اما گفت : خدا حافظ ...