نمی دانم تو میدانی؟

تُرا در خواب می بینم

و یا نقش ترا در چهرۀ مهتاب می بینم

ترا من می پرستم

چون ترا پاکیزه تر از آب می بینم

ترا می ستایم هرکجا با هر زمانه

من ترا می بینم ای شور!

ای زندگانی ...

من فریباتر ترا از باده ناب می بینم

تو در میخانه ها با من

تودر پیمانه ها با من

ترا حتی زبانم لال چنان نور خدا

در خلوت محراب می بینم

بهر جا میروم ،

با من تو آئی

به هر جا سر کشم

تو آنجایی ...

نمی دانم  چه ای؟

سِحری ؟

تو افسونی، تو جادوئی؟

که هر جا می روم دل را برای دیدنت

بی تاب می بینم

نمی دانم چه کردی با دل و جانم

که هر جا بنگرم آنجا ترا بینم

ترا در خواب می بینم

ترا در آب می بینم

ترا در چهرۀ مهتاب می بینم

ترا در سینه جام

ترا در شراب ناب می بینم

ترا در خلوت محراب می بینم

ولی باز این دل دیوانه ام را

به هر دیدار تو بی تاب می بینم

نمی دانم تو می دانی ؟

تو می دانی؟