آینه من ...
تو رو دیدم مثل آینه
توی تنهایی شکستی ...
من کلامی نمی گفتم
که برام زندگی هستی
نمی دونستی که چون
گُل توی قلب من شکفتی
چشم تو پر از گلایه،
اما هرگز نمی گفتی
من به تو هرگز نگفتم
باتو بودن آرزومه
نقشِ اون چشمای معصوم
لحظه لحظه رو به رومه ...
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 21:17 توسط Nejvaa
|
با سلام خدمت تمام دوستان خوبی که همکنون از وبلاگ من دیدن می کنند - سلام به یگانه کسی که همیشه حضورش در وجودم جریان داره... اگرچه دورم از او ...اما همیشه در کنارمه ... تمامی نوشته های این وبلاگ رو تقدیم او می کنم ... و دستان پر مهر و زیبایش را می بوسم چرا که با آمدنش ،مرا از سیاهی تو در توی بی کسی ام ،به سوی نور هستی بخش عشق فرا خواند ... او به من طعم واقعی عشق را چشاند .... طعمی که تا بحال نچشیده بودم .... طعم تلخ و شیرین عشق را.... شیرینی و تلخی عشق خواستنی است... اما تلخیش از شیرینی اش برای عاشق دلچسب تر....او لذت سوختن میان شراره های آتش عشق را به من فهماند، آتش عشقی که هیچ وقت از گدازه های آن اینگونه نسوخته بودم ...خواستنی که تا به حال اینگونه نخواسته بودم ، زبانه های آتشی را در من شعله ور ساخت که هر لحظه حرارتش، جسم و روحم را نسبت به او پر شورتر و عطش دار تر میکند اما گفت : خدا حافظ ...