مثل یک خواب ...
امروز باز خوابی در خواب دیدم
خواب صدایی ، که مرا خواست
می لرزیدم
درخوابی بودم که خوابم نمی برد
راه افتادم
هنوز خورشید نبود
هوا سرد بود
خورشید آمد بالا
باد گرمی وزیدن گرفت
نرمی آن باد از بین انگشتانم عبور کرد
حس خوشایندی داشت
اما سوزان بود
که تا مغز استخوان نفوذ می کرد
پا در کویری سوزان و تشنه گذاشته بودم
به جایی رسیدم
آشنا بود مکان،
انگار مدتها قبل در آنجا بودم
ناگهان در سکوت
طوفانی به پا شد،
طوفان تمام برگ های کتاب را ورق زد
ساقه های گندم زار درهم پیچید
موجی زیبا
ساقه های گندمزار را به چرخش در آورد ...
خوشه های گندم زار
مانند گیسوان شرابی دختری زیبا
در هوا برقص آمد
صدای باد در گندمزار
مانند نفس های تب دار دخترکی زیبا بود
که تمنا و خواهش در خنده هایش
در اوج طوفان
دربین گندمزار
به گوشم رسید
گندمزار اوج خواهش و لذت بود
دلش در این طوفان
نم بارانی می خواست
طوفان آرام گرفت
همه چیز آرام شد...
برگشتم
پشت سرم جای پا بود
رد پایی که بین آن تندباد
مرا تنها جا گذاشته بود
1392/11/26
با سلام خدمت تمام دوستان خوبی که همکنون از وبلاگ من دیدن می کنند - سلام به یگانه کسی که همیشه حضورش در وجودم جریان داره... اگرچه دورم از او ...اما همیشه در کنارمه ... تمامی نوشته های این وبلاگ رو تقدیم او می کنم ... و دستان پر مهر و زیبایش را می بوسم چرا که با آمدنش ،مرا از سیاهی تو در توی بی کسی ام ،به سوی نور هستی بخش عشق فرا خواند ... او به من طعم واقعی عشق را چشاند .... طعمی که تا بحال نچشیده بودم .... طعم تلخ و شیرین عشق را.... شیرینی و تلخی عشق خواستنی است... اما تلخیش از شیرینی اش برای عاشق دلچسب تر....او لذت سوختن میان شراره های آتش عشق را به من فهماند، آتش عشقی که هیچ وقت از گدازه های آن اینگونه نسوخته بودم ...خواستنی که تا به حال اینگونه نخواسته بودم ، زبانه های آتشی را در من شعله ور ساخت که هر لحظه حرارتش، جسم و روحم را نسبت به او پر شورتر و عطش دار تر میکند اما گفت : خدا حافظ ...